این وبلاگ دیگه بروز نخواهد شد.خداحافظ همگی
یا علی
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 19:25  توسط رویا
|
سلام داداشی
قربونت برم از دستم ناراحت شدی میدونم ولی به منم حق بده که نگرانت باشم سعید جان من نمیخواست که ناراحتت کنم ولی خیلی از دستت عصبی بودم
ببخش که نذاشتم حرفتو بزنی
الان دارم گریه میکنم باورت میشه خواهش میکنم اگه نمیخوای بامن حرف بزنی نزن ولی مواظب خودتو دلت باش من همیشه نگرانتم
خواهش میکنم عجله نکن بزار یه مدت بگزره بعد میتونی دربارش فکر کنی
اگه نمیخوای با من ادامه بدی من اسراری ندارم ونمتونم مانع باشم برات خودت باید برای زندگیت تصمیم بگیری ولی تو یه بار باختی مواظب باش یه بار دیگه مجبور نشی طعم شکستو تجربه کنی
دل کندن
ازت برام خیلی سخته ولی به خدا میسپارمت و ازش میخوام همیشه مواظبت باشه .یاعلی
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 19:24  توسط رویا
|
سلام داداشی من ساعت ۷برگشتم خونه یک راست رفتم سراغ کامپیوترم به امید اینکه تو یاهو ببینمت ولی تو تنبلی و نیومده بودی رفتم اتاق چت دیدم مانی اونجاست ازش در برات پرسیدم گفت که رفتی دوش بگیری و چون خیلی خسته بودی برنمیگردی و مغازه رو سپردی دست اون که ببنده خیلی ناراحت شدم و نگران دوست داشتم ببینمت آخه چیکار کنم دلم برات تنگ شده بود خوب

راستی به منم خیلی خوش گذشت رفتیم بیرون نهار هم کباب خوردیم و یاد سعید کباب شده افتادم و کلی با خودم خندیدم و مهدی هم اعتراض میکرد که به چی میخندی به منم بگو بخندم

ولی منکه نمیتونستم دربارت بهش بگم همینه که خودم کلی خندیدم طفلی اونم فکر میکرد به اون میخندم هی این ور و اونورشو نگاه میکرد

خوب دیگه همین تا فردا یاعلی
+ نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 19:53  توسط رویا
|
یادته دیروز بهم گفتی فردا بازم مراسم گردو چینی دارین و منم گفتم بهت خوش بگزره بالای درخت ولی ما هنوز جایی نرفتیم یعنی مهدی یه کاری داشت رفت انجام بده و زود برگرده تا باهم بریم دردررررر امیدوارم اتفاقی برات نیافته و بهت در کنار خانوادت خوش بگزره منم که همیشه بیادتم و برات آرزوهایی دارم سعید تا اون آرزوهارو براورده نکنی دست از سرت برنمیداررررمممممممممممم

+ نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 11:39  توسط رویا
|
تو میگی دلت برای من تنگ نشده ولی من دلم برات یه زره شده برای صدات برای حرفات برای همه خاطراتی که باهم داشتیم و الان دیگه نداریم سعیدم من همیشه نگران اینم که یه روزی که مجبورم برای همیشه ازت جدا بشم چیکار باید بکنم همیشه دلم برات تنگه ولی چاره ای ندارم منم میدونم که تو دلت پیش منه

در فراق تو من همیشه اینجوریم ولی اگه خبر ازدواجتو بشنوم

میدونی چجوری میشم داداشم

اول فکر میکنم که دارم خواب میبینم ولی بعد از اینکه کارت عروسیتو میبینم

اینجوری میشم و براتون آرزوی خوشبختی میکنم و برای همیشه ترکت میکنم تا راحت و بدون یاد من زندگی شیرینتو ادامه بدی ولی من اونوقت

نمیتونم ازت دل بکنم داداشم آخه خواهرها همیشه به یاد داداشا شون هستن

وهمیشه دعاگو.
+ نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 11:33  توسط رویا
|
سلام داداشی امیدوارم به قولت عمل کنی و به وبلاگم سر بزنی اگه اومدی حتما نظرتو بزار ببینم واقعا اومدی یا نه اگه نیومده باشی گوشتو بکشم به زنداداش آینده هم بسپرم که بعضی وقتها حالتو بگیره

میدونم از این حرفا خوشت نمیاد ولی چیکار کنم که کلید من تو این یه موضوع گیر کرده و ول کنم نیست همش میخواد دامادت کنه چه کنم از دست این دل که هر روز برات تنگ میشه داداشی گلم
+ نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 11:23  توسط رویا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 22:52  توسط رویا
|
یه نگاه آره یه نگاه ، دوست دارم من بخدا
یه ستاره یه صدا ، من نمیشم از تو جدا
یه نفر آره یه نفر ، دل و با خودت ببر
یه پری آره یه پری ، تو از همه عالم سری
عشق منی تو عمر منی
هر جا باشم توی قلب منی
روی لب هام فقط اسم تویه
تو حس خوبه عاشق شدنی
عشق منی آره عمر منی
آره دوست دارم و تو مال منی
عشق منی عمر منی
یادت باشه تو خیال منی
هر جای دنیامی ، تو شانس فردامی
مثل فرشته ها ، هر شب تو رویامی
همه ی باورم از تو نمی گذرم
تو حس خوبه لحظه هامی
هر روز و هر لحظه تو رو می بینم و
تو فکرم دستات و بازم می گیرم و
چشمام می بندم ، یادت می افتم و
آره تو همیشه باهامی
عشق منی تو عمر منی
هر جا باشم توی قلب منی
روی لب هام فقط اسم تویه
تو حس خوبه عاشق شدنی
عشق منی آره عمر منی
آره دوست دارم و تو مال منی
عشق منی عمر منی
یادت باشه تو خیال منی
عشق منی آره عمر منی
آره دوست دارم و تو مال منی
عشق منی عمر منی
یادت باشه تو خیال منی
عشق منی
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 22:47  توسط رویا
|